#دوست_دخترم_میشی_پارت_153

با تاسف سرمو تکون دادمو گفتم:

-بهار.. واقعا که.. می خوای بکشمت؟؟ این چه حرفیه اخه... تو دوست منی مثلا..

-در هر حال.. اما امروز خیلی خوب گذشت.. مگه نه؟؟

-اوهوم خیلی.. این محمد رزمی هم خیلی کمکمون کرد... واقعا دستش درد نکنه... با این که مادرش بیمارستان بود..

-خب باید هم می کرد... مثلا قرار بود در ازای این پول بگیره.. توهم زیادی بزرگش می کنی..

-اره.. اما خب .. من فک نکنم کسی واقعا حاضر بود این کارو انجام بده.. اما اون انجامش داد..

-نمی دونم محیا.. نمی دونم.. بریم بخوابیم که دارم میمیرم..

رو تخت دراز کشیدم و به امروز فکر کردم... روز خوبی بود اگه از استرس اولش فاکتور بگیریم.. البته کارم بچگونه بود اما خب مجبور بودم.. نمی تونستم جلوی اون پسره کم بیارم...

سپهرم با من کاری نکرده ها.. اما وقتی همش از دوست دخترای رنگارنگش حرف میزنه می خوام خفش کنم... خیلی خودشیفتس...

بعضی وقتا دلیلش میگم می تونه اینم نباشه.. اما همینه:|

به محمد فکر کردم(من این روزا چقدر زود خودمونی میشم) ... قیافه ی خوبی داشت... مهربون هم بود... هعــــــــی امروز به خاطر ما مامانشو تو بیمارستان رها کرد و اومد ...

ازش یه جورایی خوشم میاد.. مثل پسرای سوسول و تیتیش مامانی نیست..


romangram.com | @romangram_com