#دوست_دخترم_میشی_پارت_152

سپهر حالش بدجوری گرفته شده بود... یه اخمی رو پیشونیش بود... حقته.. تا تو باشی واس من مسخره بازی در نیاری... می دونم همه ی معادلاتش در مورد من بهم ریخته بود...

من فقط دوستشم .. دوست دخترش نیستم که اینقدر از خود راضیه..

رزمی رو صندلی نشست و گفت:

-خوش حال شدم از دیدن همتون... خب معرفی می کنید؟؟ من محمد رزمی هستم...

سپهر لبخند زوری زد و گفت:

-ما هم خوش حال شدیم از دیدنتون اقا محمد... من هم سپهرم...

پس اسمش محمد بود... محمد.. چه اسم قشنگی..

همه خودشونو معرفی کردن و اظهار خوش حالی کردن از دیدنش.. بهارم که از اول میشناختش... اما خب ..

این روز هم گذشت و اقا سپهر نتونست منو ضایع کنه... اما از اول تا اخر شب گرفته بود.. نمی دونم چرا.. بیخیال..

بعد رستوران محمد مارو به خونه رسوند و خودش هم رفت تا ماشینو پس بده.. ما هم خیلی ازش تشکر کردیم به خاطرش و اونم هم گفت که کاری نکرده و وظیفش بوده..

ازش خوشم اومده بود...

-واییی محیا ببخشید واقعا.. امشب هم باید خونه ی شما بمونم..


romangram.com | @romangram_com