#دوست_دخترم_میشی_پارت_149
-خوبه... همیشه که ایشالا خبر سلامتی باشه..
لبخند کوچیکی زدم و چیزی نگفتم.. (مگه همیشه باید چیزی بگم:) )
اخرش سپهرم انگاری تحملش تموم شد و گفت:
-راستی محیا خانوم پس همراهتون کجاس؟؟؟ قرار بود باهاتون کسی بیاد.. اما میبینم که خبری نیست..
امیر علی با این حرف سپهر یه نیشخند زد و بهارم با کلافگی سرش رو به صندلی تکیه داد..
وای خدا.. حالا چی بگم.. باید لفتش بدم تا دیگه این سوال رو از من نپرسه و یا یادش بره بپرسه!!!! اخه این پسره چرا این طوری می کنه..؟؟!!
-پس همراه شما چرا نیستن؟؟؟ عوضش این دختر خانوم کوچولو اومدن.. نکنه دوست دخترتون کوچیک شدن ...
یه پامو روی پای دیگم انداختم و ادامه دادم...
-اهان... حتما دخترتون هستن نه؟؟ خب بعید نیست داشتن یه دختر..
و پوزخند نامحسوسی زدم..
فکر می کردم الان سپهر با عصبانیت بلند میشه و منو از رستوران میندازه بیرون که اونم متقابلا پوزخند زد و گفت:
-نه عزیز... این دختر کوچولو دختر من نیست... خواهر کوچیک امیر علیه.. در ضمن درسته من قرار بود که یکی از دوست دخترامو بیارم اما من هیچ وقت به دوست دخترام اونقدری اهمیت نمیدم که اونارو با خودم به رستوران خانوادگی ببرم..
romangram.com | @romangram_com