#دوست_دخترم_میشی_پارت_148

امیر علی یواش یواش سرش رو بالا برد و به بهار نگا کرد.. لبخند کوچیکی زد و گفت:

-به سلام بهار خانوم... خوش اومدین.. سلام محیا خانوم..

بهار با سر جوابشو داد.. منم یه سلام زیر لبی گفتم..

انگار اینا حالشون خوب نبود... چون سپهر بعد اینکه مارو دید فقط به من زل زده بود و امیر علی هم که حداقل به پامون بلند نشد..

واقعا بعضیا یه تختشون کمه...

یه چند دیقه بعد امیر علی که انگاری فهمید چی شده زود از سر جاش بلند شد و به سپهرم اشاره کرد که بلند شه... سپهرم کمی به خودش اومد و بلند شد... با هر دوشون دست دادیم و روی صندلی ها جا گرفتیم..

سپهر که همش اینور اونور نگاه می کرد.... دنیال چیه این؟؟

واییی نه ... محیا تو چقدر خری... خب داره دنبال دوست پسرت می گرده دیگه... حالا من چی بگم..

کم مونده بود از استرس ناخونامو بجوئم که امیر علی بحثو شروع کرد:

-چطورین محیا خانوم؟؟؟ چه خبرا؟؟

با این حرف امیر علی سپهر هم به طرف ما برگشت اما هنوزم صورتش سوالی و پر ازابهام بود..

-ممنون خوبم.. خبر سلامتی


romangram.com | @romangram_com