#دوست_دخترم_میشی_پارت_147
با ترس ، بی حالی و اضطراب گفتم:
-باشه .. ببخشید..
-بهار؟؟؟ همه چی خراب شد.. الان من چیکار می کنم؟؟؟ حالا بعد اینا سپهر تو محل کار همش بهم پوزخند میزنه.. میبینی..
-بهار بیخیال... سپهر خودش قراره با دوست دخترش بیاد.. باشه؟؟ بیخیال.. میریم بهشون میگیم که کاری داریم و نمی تونیم زیاد بمونیم و اینا و در میاییم از اونجا.. منم حوصله ی امیر علی رو ندارم..
-نه اخه زشته در بیاییم..
-به درک که زشته.. حوصله ی لوس بازی ندارم.. بزار هر چی فکر می کنن بکنن... چه اون امیر علی چه سپهر..
-هوفف باشه زود باش پس..
با هم وارد رستوران شدیم...
میزی که سپهر اینا روبروش نشسته بودن رو پیدا کردیم.. هم سپهر بود هم امیر علی .. یه دختر بچه ی کوچیک هم تو بغل سپهر بود که سپهر باهاش بازی می کرد... اما از دوست دختر سپهر خبری نبود..
تو تعجبم 0_o
هنوز خبر نداشتن که ما اومدیم و با هم فک میزدن و می خندیدن... هم عصبانی بودم و هم استرس داشتم... عصبانی بودنم دیگه نمی دونم بخاطر چی بود..
رفتیم و روبروشون ایستادیم... اومدنمون احساس کردن...
romangram.com | @romangram_com