#دوست_دخترم_میشی_پارت_146

-اره جون خودت... معلومه چقدر خجالتی هستی.. با این کارات.. به من درس میده اون وقت شده خجالتی... بیشین بینیم باو... من تورو از همه بهتر شناختم.. یه شخصیتی داری ادم اصلا مقابلش کم میاره..

سرمو تکون دادم :

-نه دیگه .. توام.. جوری گفتی به خودم شک کردم..

-پ چی فکر کردی؟؟؟ ببین محیا تو خودت رو نتونستی خوب بشناسی.. اما من تورو خوب شناختم.. تو دوست منی... می دونی من دوستتم بخاطر اونه که دوس داری هر چی که هست رو به من بگی... اما به دیگران این احتیاج رو نمیبینی چیزیرو بگی.. بخاطر اونه همه تورو کم حرف و خجالتی می دونن..

-اما خب..

می خواستم حرفمو ادامه بدم که راننده ی تاکسی گفت که به مقصد رسیدیم و می تونیم پیاده بشیم..

وقتی در رستورانو دیدم سرتاپامو استرس گرفت... با این که به خودم می گفتم باید اروم باشم اما امکان پذیر نبود...

خدایا کسی غیر تو نمی تونه کمکم کنه...

اخه مجبور بودی مادر اون پسره ی .... استغفرالله.. مجبور بودی همین الان کاری کنی که حالش بد شه؟؟

هعی خدا من چی دارم میگم اخه... چه ربطی داره...

با خودم درگیر بودم که بهار گفت:

-محیا منتظر چی هستی؟؟ پیاده شو دیگه... به اندازه ی کافی دیر کردیم تو هم لفتش نده..


romangram.com | @romangram_com