#دوست_دخترم_میشی_پارت_150
حرف هاش بوی حقارت میداد... درسته از دختر هایی که خودشونو می فروختن بدم میومد اما هیچ وقت حاضر نبودم به حرف پسر های پستی مثل سپهر گوش بدم...
چون پسر هایی مثل سپهر بودن که با این کاراشون دختر هارو هم مجبور به تن فروشی می کردن...
انگار سپهر هم انزجار نگاهمو خوند که رنگ نگاهش عوض شد و اون پوزخند از روی لباش پاک شد..
منم بدون اینکه نیم نگاهی بهش بندازم گفتم:
-من دیگه حرفی ندارم..
با این حال بازم از رو نرفت و پرسید:
-بیخیال این حرفا... شما نگفتید چرا همراهتون نیومده؟؟؟
می خواستم دهنمو باز کنم و همه چیرو بگم... بگم که چقدر براش متاسفم.. بگم که بهش هیچ ربطی نداره .. بگم و همه چیرو خراب کنم.. اما صدایی که از پشت اومد مانع این کارم شد..:
-سلام...ببخشید دیر شد... راستش من برام کاری پیش اومده بود و مجبور شدم محیا خانوم رو تنها بزارم... ولی الان دیگه پیشتونم...
برگشتم و پشت سرم رو نگاه کردم
نه!!! امکان نداره!! خدایا باور نمی کنم....
این دیگه چجوری اومد اینجا؟؟!! نوکرتم خدا جونم.. اوستا کریم دیگ چی می تونم بخوام ازت... تو بدترین شرایط نجاتم دادی..
romangram.com | @romangram_com