#دوست_دخترم_میشی_پارت_144
حاضرم بمیرم اما به اون چنین چیزی رو نگم..
-محیا حالت خوبه؟؟ بیا بشین اینجا... نترس یه خاکی تو سرمون میریزیم..
رفتم کنار بهار و با حالت اضطرابی گفتم"
-بهاااار... به خدا ابروم میره... همه چیرو خراب کردم.. از اولش هم می دونستم که اینطور میشه.. اخه اون چه خریتی بود که من انجام دادم؟؟ هوم؟؟
-محیـــــــــــا!! اروم باش.. دهه.. فوقش میری میگی همه چیز دروغ بود..
-عمرا... امکان نداره من برم این حرفو بهش بگم..
-اوه خدای من از دست تو..
-بهار می خوام خودمو گم و گور کنم تو یه جایی.. من که این همه خنگ نبودم..
بهار سرشو رو شونه ی من گذاشت و گفت:
-5 مین اروم باشه.. درست میشه... فقط 5 مین..
اهی کشیدم و سعی کردم کمی هم باشه به خودم تسکین بدم که همه چی درست میشه..
تو تاکسی نشسته بودم و به اهنگ ملایمی که سکوت درون تاکسییرو شکسته بود گوش میدادم.. بهارم کنارم نشسته بود و تو فکر بود.. یه اخم کوچیک و کمرنگی هم رو پیشونیش بود... معلوم بود که اون هم از این اتفاق زیادی راضی نبود...
romangram.com | @romangram_com