#دوست_دخترم_میشی_پارت_143

از حرفش کپ کردم.. این چی داره میگه.. هوففف

-بهار بزن به ایفون منم بشنوم..

بهار به ایفون زد..

-واقعا متاسفم بهار خانوم.. خیلی کار مهمی واسم پیش اومد.. مادرم تو بیمارستانه.. نمی تونم بیام.. واقعا شرمنده ام.. اصلا فکر نمی کردم اینطور بشه..

-واقعا که!!! ازتون انتظار نداشتیم... حداقل یه کاری می کردین یا کمی زود تر خبر میدادین..

-خودم هم الان خبر دار شدم... بخشید واقعا.. امیدوارم که که کارتون به خوبی پیش بره..

-هه منم امیدوارم.. که امکان پذیر نیست.. برید به سلامت... ببخشید باهاتون بد حرف زدم.. خیلی عصبانی شدم.. امیدوارم مادرتون خوب بشه..

-ممنون .. بازم معذرت می خوام.. خداحافظتون..

-خداحافظ..

بهار گوشیرو قطع کرد و با یه حالت زاری روی سکو نشست..

من هنوز هم توشوک بودم.... وای خدا بدبخت شدم... بدبخت شدیم... من حالا چیکار کنم؟؟ برم به اون پسره یعتر بگم که همش دروغ بود؟؟ موضوع دوست پسر و اینا دروغ بود..

نه!! نه!! نمی تونستم.. به هیچ وجه... امکان نداره.. من نمی تونم چنین چیزی رو بهش بگم و اونم بهم بخنده...


romangram.com | @romangram_com