#دوست_دخترم_میشی_پارت_142
-بریم..
با بهار تو بیرون قدم میزدیم و در مورد مسائل مختلف حرف میزدیم تا وقت برسه.. ساعت 6 بعد از ظهر بود و اون پسره یا همون رزمی یک ساعت باید اماده میشد و به اینجا میومد تا با هم به رستوران میرفتیم..
قراره بود که یه ماشین کرایه کنه تا ضایع نشیم حداقل.. راستی این رزمی اسمش چیه؟؟ یادم باشه حتما ازش بپرسم..
همین جوری در حال قدم زدن بودیم که گوشی بهار زنگ خورد..
از کیفش برداشت و نگاهی به گوشیش انداخت:
سری بهم تکون داد و گفت:
-خودشه..
-اوهوم.. جواب بده ببین چی شد؟؟
-الوو اقای رزمی؟؟
-بله.. چی شد؟؟ همه چی حله؟؟
بهار یکمی منتظر شد تا رزمی جوابشو بده... یواش یواش چهره ی بهار کمی گنگ شد.... انگار کمی هم رنگش پرید.. ای بابا چی شد به این؟؟
-یعنی چی؟؟ چی دارین میگین؟؟ مگه ما مسخره ی شماییم؟؟
romangram.com | @romangram_com