#دوست_دخترم_میشی_پارت_141
یه مانتوی چهارخونه پوشیده بودم که طرح های خوشگل دیگه ای هم روش بود... قدش هم تا زانو بود... یه شال فیروزه ای رنگ هم بسته بودم... یکم هم برق لب به لبم زد با کمی خط چشم.. همینا کافی بود..
به طرفش برگشتم و گفتم:
-نه میبنم چیزایی بلدی.. البته به من نمی رسی.. اما در هر حال ...
بهار خندید و گفت:
-ازه می دونم.. به تونم نمی رسم... تو که راست میگی اینارو دربیار برو خودت بهتراشو بپوش...
-حالا بیخیال.. بعدا می تونم خودم هم بپوشم.. الان حوصلشو ندارم..
قهقهه زد و گفت:
-اره جون خودت..
چشم غره ای رفتم و گفتم :
-ببند... راستی از اون رزمی چه خبر؟؟؟
-زنگ زدم بهش و خبر دادم که اماده بشه.. به ارایشگاهم فرستادمش.. فک کن هه... 2 ساعته اونم امادس...
-خوبه... بریم پایین یکم هوا بخوریم..
romangram.com | @romangram_com