#دوست_دخترم_میشی_پارت_140





وسط اتاق با کلافگی ایستاده بودم وبه لباس های پخش شده ی وسط اتاق نگاه می کردم.. ای خدااا می خوام بهارو خفه کنم.. یه ساعته اینجا منو علاف کرده..

یه مانتو از داخل کمدم در اورد و بهم نشون داد:

-این به نظرت چطوره محیا؟؟ خوبه.. نوچ نوچ باید به فرزانه می گفتم بیاد واست لباس انتخاب کنه.. سلیقه ی فری محشره..حیف شد..

-بهار تورو خدا... قراره یه رستوران بریم دیگه... جشن عروسی که نمیریم.. به خودت هیچ کاری نکردی.. فقط اینجا داری منو میکشی... یه لباس زود انتخاب کن دیگه.. از من نظرمو می پرسی اما قبل اینکه چیزی بگم همشو میندازی رو زمین.. ببن اتاقو به چه وضعی انداحتی!!!!!

بهار یه جا ایستاد ، دستشو زیر چونش زد و با یه لحن طلب کاری بهم گفت:

-خودت باعث خراب شدن همه چی شدی الانم طلب کاری؟؟؟ محیا دهن منو باز نکنا... بزار کارمو انجام بدم... من هزار بار بهت گفتم اینم هزارو یکمین بار.. یه کارو که شروع کردی تا اخرش باید ادامه بدی.

-اخه..

-اخه و چیز دیگه ای نداریم.. همین که گفتم.. لباسایی که من گفتم رو می پوشی.... دیگه حرفی نداریم.. یالا زود باش.. بیا..

پوفی کردم و لباسایی که بهار با زور و زحمت واسم اماده کرده بود رو پوشیدم..

تقربا بعد 20 مین که کاملا اماده شدم به خودم تو اینه نگاه کردم... اومممم خوبه.. بد نشده بود... سلیقه ی بهارم خوبه ها..


romangram.com | @romangram_com