#دوست_دخترم_میشی_پارت_139
-زیاد فک نزن.... بلند شو بریم رستورن بعضی چیزارم بگیم اماده کنن..
امیرعلی بازم غرغر کرد..
-بعدشم کمتر غر بزن...به یه پسر میاد غر بزنه؟؟ یکم سنگین باش امیر.. اگه به این کارات ادامه بدی مجبور میشم شوهرت بدم.. اخ ببخشید زنت بدم...
و بعد این حرفش قهقهه زد ...
امیر علی چشم غره ای به سپهر رفت..
-خیلی شادیا داداش.. مواظب باش.. این شادیت یه دفعه ای از بین بره.. در ضمن این حرفم رو هم تیکه حساب نکن.. می دونی که حقیقت تلخه...
و بعد این حرفش ابروهاشو بالا انداخت و برای فرار از موقعیت سریع به طرف بیرون رفت..
سپهر دستاشو به کمرش زد و یه لبخندی رو لبش نشوند...
اگه خودش هم ادم میشد امیر علی هیچ وقت ادم نمی شد...
اما حرف امیر علی می تونست راست هم باشه.. هر چیزی ممکن بود.. هر چیزی.. اگه محیا واقعا تو زندگی پسرهای زیادی وجود داشت و سپهر هم هیچ نشی تو زندگی محیا نمی تونست ایفا کنه این برای سپهر خیلی بد میشد..
سعی کرد به این حرفا فکر نکنه و با تکون دادن سرش پشت سر امیر علی به بیرون راه افتاد..
@محیا@
romangram.com | @romangram_com