#دوست_دخترم_میشی_پارت_135

دهنشو کج کرد و جواب داد:

-اره چه هوایی بشه امروز.. هوای بارونی عاشقونه... و این هوا عشق بین محیا و بهار را بیان می کند.. آه خدای من.. این روز را از ما نگیر..

همین موقع کع بهار این حرفارو می گفت بارون شروع کرد به بارین.. اونم با چه شدتی..

اما قیافه ی بهار خیلی باحال بود...

می خواستم خودمو نگه دارم اما نتونستم و پقی زدم زیر خنده..

هنوز داشتم می خندیدم و شیکممو نگه داشته بودم و بهار هم طلبکارانه ایستاده بود و منو نگاه می کرد و منتظر بود تا خندم تموم شه..

اما من قیافشو که میدیدم لحظه به لحظه خندم شدت می گرفت..

تا بالاخره بهار بلند گفت:

-دهههه محیا تمومش کن دیگه.. یه ساعت وایستدای وسط خیابون می خندی... زود باش دیگه.. خیس شدیم کاملا..

منم وقتی دیدم که وضعیت خرابه و بهار واقعا عصبانی شده به زور خودمو نگه داشتم..

با هر تلنگری می تونستم بترکم.. به خدا... به جای اینکه الان به خاطر فردا شب نگران باشم که می تونه همه چی خراب شه بیخیالم و دارم می خندم.. هعــــــــی خدا من چقدر عوض شدم.. اصلا اینطوری نبودم..

به زور خودمو نگه داشته بودم و یه لبخنی رو لبم بود...


romangram.com | @romangram_com