#دوست_دخترم_میشی_پارت_134

-عالیم.. خیلی عالی... محیا چیکار کنیم؟؟ این همه انرژی مصرف کردیم... اگه هیچ چی درست انجام نشه می دونی که خیلی بد ضایع میشیم... فقط ضایع هم نه... کلا .. هوففف نمی دونم.. بیخیال .. بریم بخوابیم که دارم میمیرم.. من که میرم خونه می خوابم..

سرمو برگردوندم و به روبروم نگاه کردم و همینطوری که راه می رفتیم گفتم:

-اوهوم.. منم خیلی خسته ام.. میرم بخوابم.. اصلا بیا خونه ی ما.. نمی خوام این دوروز رو تنها باشم... میای؟؟

-فکر خوبیه.. تعارف که نداریم... به مامان زنگ میزنم میگم که امشبم خونه ی شمام.. چی میگی الان هم پیاده بریم خونه؟؟؟ اصلا حوصله ی رانندگی رو ندارم.. به رانندمون میگم میاد ماشینو برمیداره..

-خودت بهتر می دونی.. راستش منم حوصله ی ماشین رو ندارم.. پیاده بریم..

بهار اهی کشید و گفت:

-اوکی بریم..

همین جوری تو حس و حال خودمون بودیم و داشتیم بدون حرفی راه می رفتیم و از دنیا خبر نداشتیم که یک دفعه ای صدای رعد و برق بلندی اومد ...

من که از جام پریدم.. وای به حال بهار.. اخه بهار خیلی واکنش بدی در مقابل صدای مهیب نشون میاد...

خله قلبشو نگه داشته بود و کنار خیابون وایستاده بود..

-وایی محیا این دیگه صدای چی بود؟؟ اههه شانسه دیگه داریم...

-خیلی خنگی به خدا.. خب صدای رعد و برقه دیگه.. صدای چی می خواد باشه که... الانم بارون شروع می کنه به باریدن.. چه هوایی بشه امشب.. اخ ببخشید امروز.. خوبه ساعت 2 بعد از ظهره..


romangram.com | @romangram_com