#دوست_دخترم_میشی_پارت_133
-با این تیپ هم قرار نیست سر قرار برید.. می دونید که... ما یه لباسای خاصی براتون در نظر گرفتیم.. از اونا استفاده می کنید..
سرشو تکون داد:
-بله.. مشکلی نیست..
بهار بلند شد و با چشم به من هم اشاره کرد که بلند شم... وقتی بلند شدیم پسره هم بلند شد..
این دفعه من به حرف اومدم:
-خب با اجازتون ما دیگه بریم... ممنون که بهمون کمک می کنید..روزتون خوش..
-خواهش می کنم.. از شما هم ممنونم.. اگه بتونم کارو انجام بدم منو از بد مخمصه ای نجات میدین.. دیگه خسته شدم از کار کردن تو این رستوران با وضع ناجور.. روز شما هم خوش..
با سر خدافظی کردیم و همراه بهار به طرف بیرون راه افتادیم... یعنی ما واقعا این کارو انجام دادیم؟؟ وای خدا... باورم نمیشه...
با شوک به بهار نگاه کردم... بهارم انگار تو حال و هوای خودش بود.. اخه ما تا بحال تو عمرمون اینجور کاری انجام نداده بودیم..
-بهار؟؟
-هوم؟؟
-خوبی؟؟
romangram.com | @romangram_com