#دوست_دخترم_میشی_پارت_131

من که می دونستم قبول نمی کنه... فک کن این پسره بیاد قبول کنه به عنوان دوست پسرم همراه من باشه.. مسخرس..

خیلی مسخرس..

همین جوری با چشمای گرد شده به ما زل زده بود و چیزی نمی گفت.... اخرش منم کلافه شدم و به حرف اومدم :

-خب نمی خوایین چیزی بگین؟؟؟ ما منتظریما...

چشماشو یه بار باز و بسته کرد.... اوفف یعنی می خواستم سرمو بوبم به دیوار.. انگاری تا بحال هیشکی بهش چنین پیشنهادی نداده بود... خب معلومه نمیده .. کی مثل منو بهار پیدا میشه که به چنین چیز مسخره ای اصلا فکر کنه..

یکم که به خودش اومد گفت:

-خب بگیم که من قبول کردم... از این کار چی به من میرسه؟؟

می خواستم دهنمو باز کنم و چیزی بگم که قبل از من بهار شروع کرد به حرف زدن:

-شما نمی خواد نگرن اونجاش باشید... همه چی حله... هر چی بخوایید می تونیم بهتون بدیم و در ازای کارتون هم مقاری پول... که با اون پول می تونید از این رستوران کاملا دربیایید و بهتون یه شغل مناسب هم میدیدم... همین.. کمه؟؟

یعنی اگه قبول نمی کرد من کاملا این کارو میزاشتم کنار... اصلا حوصله ی گوش دادن به حرفای لوس این پسرارو نداشتم..

یکم اینور اونور کرد و گفت:

-خب این که عالیه.. فقط شما هم نباید از زیر کار در برین و هرچی که قول دادین رو بهم بدین..در این صورت قبوله..


romangram.com | @romangram_com