#دوست_دخترم_میشی_پارت_130

جورس سرشو میندازه پایین و میگه بفرمایید انگاری می خواییم قراره خواستگاری بزاریم... (محیا خواهش می کنم کم فک بزن با خودت... مهناز تو چیزی نگو که همش تقصیره تو هستش:| )

بهار دستاشو به هم گره زد و رو میز گذاشت .... به من نگاه کرد.. انگار منتظر بود که من چیزی بگم.. نه!!! من که نمی تونم چیزی بگم.. باید خودش بگه.. با چشمام بهش التماس کردم.. انگار اونم فهمید که من چیزی نمی تونم بگم نفس عمیقی کشید و خودش شروع کرد..

-خب ببینید اقای...

-رزمی هستم...

-بله.. اقای رزمی... ما دنبال یه شخصی می گردیم که بتونه... اممم بتونه نقش دوست پسره این دوست من که محیا هستش رو بازی کنه...

معلوم بود که حسابی از رده خارج شده... چون یه جوری با حالت خنگی نگاه می کرد..

-خب؟؟ من چیکار می تونم بکنم..؟؟

-راستش ما از شما می خواییم که بهمون کمک کنید و نقش دوست پسره محیا رو بازی کنید...شاید بگید چرا.. این دیگه یه موضوع شخصیه.. هیچ چیز دیگه ای نمی خوام بگید... فقط بله یا نه... فقط همین..

سریع سرشو بالا اورد که من صدای تق کردن گردنشو شنیدم...

با چشمای گرد شده نگاه کرد و گفت:

-چی؟؟

یدونه بکوبم تو سرش... خب بگو نمی خوای قبول کنی دیگه.. دیگه چرا مسخره بازی در میاری.. خوبه هنوز بهار گفت که فقط بگو اره یا نه...


romangram.com | @romangram_com