#دوست_دخترم_میشی_پارت_127

منم خودمو جمع و جور کردم و گفتم:

-ممنون..

سریع از اونجا رفت... اه اه پسره ی لوس... انگاری قراره بخوریمش.. خدایا این چه بلایی بود اخه به سرم اومد... من حتی اگه قرئه کشی هم بشم قرئه به زندان به من می افته...بله از این شانسا داریم ما..

-محیا خوابی؟؟ یه چیزی بگو خب... نظرت در مورد این چی بود..؟؟

به طرف بهار برگشتم که داشت با خنگی ازم سوال می پرسید.. د اخه اینم پرسیدن داره.... با یه حالت زاری سرمو بالا گرفتم و گفتم:

-نه بابا دارم فکر می کنم... فک نکنم این یه شخص مناسبی باشه تا من بخوام با خودم همراهش کنم... در ضمن حالا بگیم ما اینو انتخاب کردیم... از کجا معلوم قبول کنه؟؟ من که حس شیشمم میگه امکان نداره قبول کنه..

بهار یه نفس کلافه ای کشید:

-حس شیشم تو غلط می کنه... نه که همیشه همه چیرو درست میگی..یکم منطقی فکر کن محیا... مجبوره قبول کنه..و قبولم می کنه... کی نمی خواد دوست پسره دختری مثل تو بشه... بعدشم ما قراره به ازای کارش بهش پول بدیم... مطمئن باش قبول می کنه... کار دیگه ای نمی تونه بکنه..

-خب حالا اصلا بگیم قبول کی کنه... د اخه با این وضع؟؟ سر و وضعش رو نمیبینی؟؟

-محیا ! محیا! محیا!.... کشتی منو... خب خنگه سر و وضعش رو هم ما درست می کنیم... کاری نداره که... فوقش اینه که یکم بهش طرز رفتارو یاد میدیم که انگاری خودش خیلی بهتر از ما بلده... خوبه باز مثل تو که داشتی می خوردیش به ما زل نزده بود...

بهار بعد از این حرفش لیوان ابو برداشت و یک نفسه سر کشید...

همینجوری که به لیوان اب نگاه می کردم گفتم:


romangram.com | @romangram_com