#دوست_دخترم_میشی_پارت_126

-باشه بابا.. فهمیدیم نمی تونی.. کلا عرضه ی هیچیرو نداری...

-وایییی باشه .. اصلا من بی عرضه.. تو کمکم کن از این مخمصه ای خودم باعث گیر کردن توش شدم نجات پیدا کنم.. بعد میشینی هر چقدر می خوای غر میزنی.

-خوبی به تو نیومده.. بریم..

با بهار منتظر گارسون بودیم تا غذاهارو بیاره... مثلا می خواستیم ببینیم که گارسون چه شکلیه... یعنی واقعا امکان پذیر بود که یه پیشخدمت خوشتیپ اینجا باشه؟؟

من که بعید می دونم... اخه این چه فکر بود که به ذهنم رسید... هیچ وقت درست فکر نمی کردم... اونم از گندی که زدم.. وگرنه مجبور به این کار نمی شدم که..

فقط خدا خودش به خیر بگذرونه..

هنوز در حال حرف زدن با وجدان(خودم ) بودم که غذاها جلومون گذاشته شد... بدون اینکه حتی به غذا نگاهی بندازم سریع به سمت گارسون برگشتم... طوری که خودش هم با چشم های گرد شده به من نگاه کرد...

هوففف نه نمی تونستم به این بگم بیا و دوست پسرم شو.. (یعنی نقش دوست پسرمو بازی کن)...نه عمرا...

درسته قیافه ی قشنگ و خوبی داشت اما سرو وضعش افتضاح بود.. اخه اینو چجور به عنوان پیش خدمت پذیرفتن... من از کار اینا تو شگفتم... واقعا که.. اهه .. اصلا به من چه... هوف کار مارم عقب انداختن... (محیا همه چیز که قرار نست به خواسته ی تو باشه:| )

همینطوری بهش زل زده بودم که انگاری معذب شد و گفت:

-خانوم ها... بفرمایید .. اینم از غذاهاتون... اگه کم و کسری داشتیم می تونید خبرم کنید..

خانوم ها؟؟!!! اهان منو بهارو می گفت... از بس تو فکر پسره رفته بودم بهارو کاملا از یادم برده بودم..


romangram.com | @romangram_com