#دوست_دخترم_میشی_پارت_124

-نظرت در مورد این چیه؟؟؟ به دردمون می خوره؟؟

-تو حالت خوبه؟؟؟ با رئیس شرکت چیکار داری؟؟؟؟

نفس عمیقی کشید و گفت:

-محیا تو چقدر گیجی.... اون ففط یه بهانس...من هیچ با رئیس شرکت کاری ندارم.. من که می دونم منو راه نمیده به اتاق رئیس.. اینطور می خوام این منشی از خود راضی رو به طرف خودمون بکشم..

دستامو روی هم گذاشتم و به بهار زل زدم....

-چیه؟؟ چرا اینطوی نگاه می کنی؟؟؟؟؟

-واقعا دستت درد نکنه... واقعا که.. بهار اینو ما می خوایم چیکارش کنیم؟؟ با خودمون ببریم؟؟؟ خودت با چه رویی بهش میگی که بیا... استغفرلله..

بهار چونشو خاروند و گفت:

-اوهوم .. راست میگی... اینم نمیشه کاری کرد .. بریم جاهای دیگه..

-خوبه که گفتی وگرنه نمی دونستم.... والا

به جند تا شرکت های دیگه هم سر زدیم اما نشد که نشد... اصلا فایده ای نداشت... تو جاهایی مثل شرکت نمی شد شخص مورد نظرمونو پیدا کنیم.. اصلا امکان پذیر نبود...

اگه این حرفو به یکیشون می گفتیم پوست کلمونو می کنن..


romangram.com | @romangram_com