#دوست_دخترم_میشی_پارت_123
-رئیس شرکت وقت ازادی دارن؟؟؟؟
یا خدا.. این رئیس شرکتو می خواد چیکار ؟؟ دیوونه بازی درنیاره.. یعنی چی؟؟
دستمو با کلافگی رو پیشونی عرق کردم کشیدم... داشتم می مردم..
-کاری داشتین؟؟ وقت قبلی داشتید؟؟
بهار به دور برش یه نگاهی انداخت... لبشو گاز گرفت و گفت:
-راستش نه.... وقت قبلی نداشتیم..
منشی همینجوری که داشت چیزی رو برگه می نوشت گفت:
-پس من متاسفم .. نمی تونم کاری براتون انجام بدم... بهتره کارتون رو جای دیگه راه بندازین..
بهار چشماشو مظلوم کرد و جواب داد:
-خواهش می کنم ازتون... ما نمی تونیم کار دیگه ای رو پیدا کنیم... شما می تونید کمکمون کنید... من یه لحظه برم پیش دوستم الان میام.. خواهش می کنم ازتون یکم فکر کنید..
-هوففف.. بفرمایید.
بهار تند به طرف من اومد و گفت:
romangram.com | @romangram_com