#دوست_دخترم_میشی_پارت_122
بله درست فهمیدین.. من قراره به شخصیرو پیدا کنم تا نقش دوست پسرمو بازی کنه.. برای فردا که قراره من همراه دوست پسرم بریم با سپهر اینا برای شام... خدایا بین این همه ادم بدبخت از من بدبخت ترو پیدا نکردی؟؟
چی گفتم؟؟ هعی خل شدیم رفت...
مثل مجرمایی که به اداره پلیس میرن تا جرمشونو اعتراف کنن راه افتادم...
خدایا به امید تو....
وارد شرکت که شدیم به طرف اسانسور رفتیم.. به طرف طبقه ی 4 به راه افتادیم.. وقتی رسیدیم من بیشتر استرس گرفتم..
-وای بهار تورو خدا.. بیا منصرف شیم.. اصلا من به سپهر میرم همه چیرو میگم.. بزار اونم بیخیال همه چیز بشه..
بهار به حرص به طرف من برگشت و گفت:
-محیا تورو خدا رو اعصاب من مسابقه ی رالی نرو... به اندازه کافی امروز ر.... ی به اعصابم.. دیگه بسه.. من که گفتم این راهو تا اخرش میری.. چه بخوای چه نخوای... پس حالا راه بیفت..
من همون کنار وایستادم تا ببینم بهار چیکار می خواد بکنه... روبروی منشی که مرد بود رفت و سلام کرد..
-سلام .. اقا خوبید؟؟
منشی سرشو بلند کرد و جواب داد:
-بله.. ممنون.. بفرمایید.. امرتون؟؟
romangram.com | @romangram_com