#دوست_دخترم_میشی_پارت_120
بهار چشماشو گرد کرد...
-محیـــــــــــا چی می گی تو؟؟یعنی چی؟؟ خوبه هنوز خودتم دختریا.. اونوقت میگی ..
بعد ادای منو در اورد و گفت:
-دختر با پسر فرق می کنه خب..
نیشخندی زدم و گفتم:
-اخه عزیزم ... چرا نمیزاری حرفمو تموم کنم... یکم صبر داشته باش خب... من می خواستم بگم دخترا با پسرا معلومه که خیلی فرق می کنن.. چون پسرا خلن و به فکر هیچ چیز دیگه ای جز زدن مخ دخترا نیستن.. که البته متاسفانه بیشتر وقت ها موفق میشن... از این نظر فرق می کنن... و مردم از بس این پسرا رو میشناسن که مسخره بازی در اوردنشون اونارو متعجب نمی کنه و عادت کردن به خل بازیاشون.. همین.. این که دیگه ناراحتی نداره..
بهار که می خواست حرف خودشو درست کنه گفت:
-اره خب... منم همینارو می دونستم.. خوبه که تو هم می دونی... من یه لحظه فقط عصبانی شدم..
با تاسف سرمو تکون دادم.
-اوهوم.. تو همیشه همه چیرو می دونستی.. بیا بریم تا کارمونو انجام بدیم.. باید امروز تمومش کنیم.. می دونی که..
-اوهوم... حالا از کجا ما گیر بیاریم این شخصو؟؟
-من چه بدونم.. باید از یه جایی گیر بیاریم دیگه.. فقط سیریش نباشه که از بلایی به نام سپهر برام بد تر بشه..
romangram.com | @romangram_com