#دوست_دخترم_میشی_پارت_119

-تو که از اول خل بودی.... از کی شروع کردی به نصیحت کردن من نمی دونم... می تونی یه مشاور بشیا... من یه کار خوب برات سراغ دارم... بهت احتیاج زیادی دارن..

-ااا جدی؟؟؟ چه جالب... حتما میام.. کی از من بهتر؟؟

ابرو هاشو داد بالا و ادامه داد...

-بله محیا خانوم چی فکر کردی؟؟

لبامو داخل دهنم دادم وسعی کردم جلوی خندمو بگیرم...

-اوهوم... میری کهنه ی بچه ی مردم رو هم می شوری... اینم کار تو هستش خب.. راست نمی گم؟؟؟

فکر کردم الان بهار مثل چیز میفته دنبال من میفته اما یه لحظه ای ایستاد و خنده ی بلندی کرد که همه ی سرا تو خیابون به طرف ما برگشت...

چشم غره ای بهش رفتم و دستشو گرفتم و با خودم کشوندمش...

-اخه وسط خیابون چیه هر هر می خندی؟؟؟ من به تو چی بگم اخه؟؟

-بیشین بینیم باو... تو هم حالا بیا واس من غر غر کن مثل مامانم.. یدونه ازاد نمی تونیم ها باشیم.. یه پسر اگه تو خیابون هزار تا مسخره بازی دربیاره کک هیچ کس نمی گزه .. حالا که من یه دخترم اومدم یکم خندیدم همه ی سرهای ادمای فضول برگشته به طرف من..

سرمو به طرفین تکون دادم و نوچ نوچی کردم..

-نه دیگه... تو پسرهارو با دخترا یکی می دونی؟؟


romangram.com | @romangram_com