#دوست_دخترم_میشی_پارت_118

همینجوری که قدم میزدیم و به یه چیز همزمان فکر می کردیم گفتم:

-این کاری که قراره بکنم خیلی بچگونس نه؟؟؟ نگو نه... چون خودم هم می دونم که خیلی کار بچگونه ای هستش..

بهار می خواست حرفی بزنه که مکث کرد ... یه جایی ایستاد و به من نگاه کرد... نفس عمیقی کشید و جواب داد:

-محیا ازت خواهش می کنم وقتی می خوای کاری انجام بدی تا اخرش برو... این کار حتی اگه بدترین کار هم باشه تو مجبوری تا اخرشو بدون مکث بری نه اینکه ولش کنی.... به قول خودت، خودت باعثش شدی.. از حرفم ناراحت نشو... یه دوست خودتم می دونی نباید تمام و کمال از دوستش تعریف کنه... یه دوست واقعی باید بتونه راه درست و مستقیمو نشون بده... تو خودت منو راهنمایی کردی .. خودت همه چیرو می دونی اونوقت چرا این همه سرگردونی؟؟

پوزخندی زدم و بدون اینکه چیزی بگم به راه افتادم ....

بهار از پشت سرم اومد و گفت:

-محیا واقعا تو داری چیکار می کنی؟؟؟ به جای این پوزخندا و نیشخندای الکیت به حرفای من بشین و خوب فکر کن.. یک دفعه ای به تو چی شد؟؟

-من به تو نمی خندم... به این فکر می کنم که راست میگی... خودم تورو نصیحت می کنم اما چیزی نمی دونم.. مشکل همه ی مردم هم همینه... خودشون به چیزی که میگن هم باور ندارن...

-هوف .. ببین با چیا قاطی کردی یه مسئله ی ساده رو...

لبخند نرمی به روی بهار زدم و گفتم:

-بیخیال بهی... درست می کنم همه چیرو... ادامه میدم.. همون کاری که می خواستمو انجام میدم.. هر چقدرم بچگونه باشه... همیشه که نباید زندگی یک نواخت باشه.. اگه یه اشتباه کردم هیچ مشکلی نیست... جبرانش می کنم .. به هر قیمتی باشه... چه این اشتباهم کوچیک باشه چه بزرگ..

-نه خوشم میاد... یواش یواش عقلتو به کار میندازی... اولین باره از تو میبینم اینارو.. البته ببخشید می شنوم.. منم خل کردی.


romangram.com | @romangram_com