#دوست_دخترم_میشی_پارت_117

-باشه میگم... هوف... ببین دیشب بهم می گفت من فکر می کنم که تو هم منو دوست داری... چون من خودم دوست دارم... می خوام که با هم باشیم.. یعنی کلا چرت و پرت می گفت.. اینکه چرا بهش نگفتم دوسش دارم و خودش اینو حس می کنه که من دوسش دارم..واقعا از دستش خل شدم محی

-فقط اون خل نشده.. کلا شما دوتاتون هم خل شدین.. نمی تونین تکلیف همدیگرو مشخص کنید.. مخصوصا تو... بالاخره مشخص کن دوسش داری یا نه!!

-اره خب... دوسش دارم.. اما محیا من فک نکنم اماده باشم تا بتونم کسی رو کنار خودم داشته باشم.. نمی دونم یه جور واسم بی معنیه... من همیشه دوست دارم ازاد باشم.. هر کاری می خوام بکنم... کسی بالاسرم نباشه..

-می دونم.. می فهممت.. اما خب من تابحال کسی رو دوست نداشتم که کاملا درکت کنم و بدونم این چه حسیه.. ببین بهار زندگی خیلی پستی و بلندی داره... باید همه ی چیزهای خوب و بد رو بتونی از هم تشخیص بدی و از هم جداشون کنی.. اون طور می تونی موفق بشی.. مطمئن باش..ما تو این دنیا هر کاری که انجام میدیم واس اینه که زندگی کنیم.. نه اینکه زندگی کنیم واس انجام دادن این کارا یا سرگرمی ها... امیدوارم منظورمو گرفته باشی!!

-اوهوم .. محیا می دونی تو خیلی خوب حرف می زنی و همه چیرو درک می کنی.. کاش منم می تونستم مثل تو واقع بین باشم..

بهش یه لبخندی زدم و دستشو گرفتم:

-مطمئن باش اگه بخوای می تونی واقع بین باشی.. چون این دست خود انسانه... فقط کافیه خودتو بشناسی و خواسته هاتو.

با بهار داشتیم کنار پاشاژا سرگردون می گشتیم و نمی دونستیم که واقعا قراره چیکار کنیم ... من نمی دونم با چه رویی اون به اون کار تونستم فکر کنم.. وقتی نمی تونم انجامش بدم... بعضی وقتا خودمو نمی شناسم .. خودمو یه دختر قوی نشون میدم و طوری وانمود می کنم که انگاری هیچ مشکلی ندارم و می تونم رو پای خودم وایستم اما در حقیقت اینطوری نیستم...

به بهار نگاه کردم... مطمئن بودم که اون خیلی قوی تر از من بود... مشکلاشو خودش حل می کرد اما من همیشه از اون کمک می گرفتم.. هیچ چیزو به تنهایی نمی تونستم انجام بدم..

می دونید شاید هم مشکلم اینه که خیلی به خودم امیدوارم.... فک می کنم که حتما این زمین به خواسته ی من می چرخه.. در حالی که اینطور نیست...

-بهار؟؟

-بله؟؟


romangram.com | @romangram_com