#دوست_دخترم_میشی_پارت_114
تند تند و با عجله بازم رفتم وجلوشو گرفتم... حالا هر کی مارو میدید فکر می کرد من یه پسر دختر نما هستم و می خوام مخ بهارو بزنم.. (محی همه که مثل تو خل نیستن.. مهناز تو خفه.. پارازیت نیا)
-ببین بهار هیچی نداریما... درست میگی چی شده؟؟ خودمم الان یه جورایی میبینم گرفته هستی.. من همه ی مشکلامو بهت میگم تو هم باید بگی... تو بهترین دوست منی...اوکی؟؟
با بی حالی سرشو تکون داد و گفت:
-باشه.. بریم بشینیم یه کافی شاپ کوچیکی تا بهت بگم..
-باشه بریم..
یه کافی شاپ تو همون نزدیکی ها پیدا کردیم و به دا خل رفتیم...
جای خلوتی بود.. پس راحت می تونستیم صحبت کنیم... بهارو به سمت یه میز خالی راهنمایی کردم.. وقتی نشستیم بهار همینجوری به صندلی تکیه داد و به من زل زد...
منم که منتظر بودم حرفشو بزنه.. اما انگار نه انگار..
اخرش نفس حرص داری کشیدم و گفتم:
-هی... بگو دیگه.. دردت چیه اخه؟؟؟ نشستی به من زل زدی!!!
ابروهاشو بالا انداخت و گفت:
-نکنه می خوای همینجوری بهت همه چیرو بگم؟؟ نوچ نوچ راه نداره.. باید به من قهوه بدی.. هیچ چیز که بدون پول نیست.. من که حرف میزنم انرژی صرف میشه.. پس باید از قبلش انرژی زیادی داشته باشم..
romangram.com | @romangram_com