#دوست_دخترم_میشی_پارت_109
با بهار که از دانشگاه در اومدیم باید سپهرو بپیچونم و همراه بهار بریم تا شخص مورد نظرمو پیدا کنیم... اما چجوری .. از کجا؟؟ ... کی قبول می کنه... هعی خدا داند...
اما این پسره رو می خوام خفش کنم... تازه دوروزه با هم دوست شدیم اقا شده وکیل و وصی من.... بد جوری حرصم میده اما من سعی می کنم که بروز ندم...
دستامو به حالت دعا به طرف بالا بردم و گفتم:
-اخه اوستا کریم این چه بلاهایی بود سرم اوردی که مجبور باشم کارایی انجام بدم که تا بحال فکرشم نمی کردم....
و بعد با حالت زاری رفتم تا اماده بشم که الان این...... استغفرالله، سر میرسه...
لباسامو که پوسیدم تو اینه به خودم نگاهی انداختم.. اوممم عالیه.. نوچ نوچ محیا تو اینطور نبودی.. چی شده بهت؟؟ نکنه دور برت داشته؟؟
به چی داری فکر می کنی؟؟؟؟سپهرو مقصر مید ونی اما خودت داری بدترین کارا رو می کنی...
یه نفس حرص داری کشیدم و به طرف پایین رفتم.. من درست نمی شم...
به ساعت مچیم نگاه انداختم... پس این کجا موند؟؟ 15 مین بود تو کوچه ایستاده بودم تا سپهر سر برسه .. اما هنوز نیومده بود..
یعنی یادش رفته؟؟؟ اه منم علاف کرد.. خب می گفتی نمی خوام بیام منم با خیال راحت خودم می رفتم دیگه.. چرا مسخره بازی در میاری خب؟
می خواستم بی خیال ایستادن بشم و برم خودم یه تاکسی بگیرم که صدای ترمز ماشینو شنیدم... من که می دونستم کیه...
مثلا چرا دیر کرده؟؟؟ سرمو بلند کردم و بهش نگاه کردم.. از داخل ماشین داشت به قیافه ی من می خندید ..
romangram.com | @romangram_com