#دوست_دخترم_میشی_پارت_106

پس سعی کردم به چیزهای خوب خوب فکر کنم و به این که من این سپهرو می نشونم سرجاش... تا دیگه برای من مسخره بازی در نیاره..

به مبل تکیه داده بودم و کمی اروم شده بودم.... اعصاب نمیزارن که واس ادم... من چه خاکی تو سرم بریزم حالا..

تو همین فکرا بودم که گوشیم زنگ خورد..یعنی کیه...

برداشتمو نگاه کردم... لبخندی رو لبم نشست.. نمی خواد دست برداره... بهار خودمی دیگه.. اخه من چرا عصبانیتمو روی این بیچاره خالی کردم.. پیاز داغشو زیاد کردم دیگه...

دکمه ی answer و زدم و بدون اینکه چیزی بگم منتظر موندم...

-محی؟؟؟

-محی ؟؟ یه چیزی بوگو دیگه...

اوخییی چه مظلومانه محی می گفت..

-بابا حد اقل یه چیزی بگو من بدونم واس خودم حرف نمی زنم...

-هوم؟؟؟

-هیچی بابا اه... منو بگو به فکر تو ام... با اون حرفایی که زدی.. نمی بخشمت

می دونستم که بهار دل نازک تر از این حرفا بود و نبخشیدنش به کنار حتی محال بود ازم ناراحت بشه.. چون خودشم می دونست اون موقع عصبی شدم...


romangram.com | @romangram_com