#دوست_دخترم_میشی_پارت_105

از بس حالم بد بود یادم رفت بپرسم که چه روزی و چه ساعتی باید اونجا باشم... یا باشیم.. ای خدا... تقصیر من چیه که با این پسره ی احمق روبرو شدم... اصلا این چه اخلاقیه که داره؟؟؟ انگار همه ی قول هایی که داده بودیم به همو فراموش کرده.. من که گفته بودم تو چیزهای خصوصی دخالت نکنه .. هنوز این اومده و میگه با یکی از دوست پسرات بیا....

این چه معنی میده؟؟؟ چیرو می خواد ثابت کنه؟؟

بهار خانومم که نباید هیچ چیرو به من خبر بده... یا اگرم خبر میده تو لحظه ی اخر ..

با حرص گوشیمو از رو زمین برداشتم( این گوشی کی رو زمین افتاده بود... مهناز تورو خدا تو این موقع هم مسخره بازی در نیار که دارم میمیرم)

به بهار زنگ زدم.. بعد چند مین بالاخره خانوم جواب دادن:

-الو سلام محیا تویی؟؟؟ واییی خوب شد زنگ زدی منم همین الان می خواستم بهت زنگ بز......

با صدای بلند حرفشو قطع کردم...

-الکی نگو بهار... بسه دیگه..نمی خواستی زنگ بزنی بهم.. نمی خواد خودتو توجیه کنی... تو هیچ وقت به یاد من نمی افتی.. هیچ وقت... پس هیچی نگو...

-محیا...؟؟

-بسه.. خسته شدم دیگه.... مثلا دوستتم... اون وقت باید همه چیرو از سپهر بفهمم... از همه چی خسته شدم... بهم زنگ نزن دیگه.. خدافظ

و بعد با عصبانیت بیش از حد گوشیرو انداختم روی مبل...

انگار عصبانیتم یواش یواش داشت به حد خودش می رسید.... می خواستم همه چیرو مثل این فیلما بزنم و بشکونم.. اما به خودم گفتم که این فیلم نیست... این ظرفا و تلویزیون و اینا حیفن... (بفرما.. خلی دیگه)


romangram.com | @romangram_com