#دوست_دخترم_میشی_پارت_103
مگه بهش چیکار کرده بود؟؟؟ محیا که باهاش کاری نداشت.. این چرا دست بردار نبود... ؟؟
محیا این حرفا تو ذهنش میپیچید اما خودش تو شوک بود و نه بقیه ی حرفای سپهرو میشنید و نه می تونست جوابی بده..
پس چرا بهار در این مورد چیزی بهش نگفته بود..
-شاید الان داری فکر می کنی بهار که دوست صمیمیته چرا اینارو بهت نگفته ... به بهارم الان اینارو گفتیم... امیر علی گفت...
اصلا فکرشم نمی کرد امیر علی به یادش باشه...می تونی بیای؟؟؟
هنوز تو فکر بود...
-الو؟؟ محیا ؟؟؟ چی شده؟؟ اونجایی؟؟؟
از جاش پرید و خیلی اروم گفت:
-بله .. اینجام... ببخشید داشتم فکر می کردم.. خب الان من باید چیکار کنم؟؟
سپهر ابروهاشو با حالت بامزه ای بالا برد..
-خب من که گفتم... می تونی بیای؟؟؟
سرشو به طرفین تکون داد وبدون اینکه به چیزی که بگه دقت کنه جواب داد:
romangram.com | @romangram_com