#دوست_دخترم_میشی_پارت_102
سپهر با اوقات خوشی به بیرون رفت تا به محیا زنگ بزنه و قرارو بزاره... فقط باید میدید که محیا می خواد چیکار کنه..
امیر علی هم بخاطر اینکه تونسته بود حتی کمی هم باشه سپهرو سرحال کنه خوش حال بود..
هنوز هم تردید داشت... می ترسید که از کارش پشیمون بشه.. اگه همه چیزو خراب می کرد چی؟؟؟
نمی تونست قبول کنه که این کارش یه کار بچگونه نیست ... اما مجبور بود.. این اخرین فرصتش بود... باید انجامش میداد .. پس بدون هیچ شکی گوشیشو برداشت و شماره ی محیارو گرفت...
-الو؟؟؟
-سلام محیا.. خوبی؟؟ منم سپهر..
-سلام.. بله شناختم.... ممنون من خوبم تو خوبی؟؟؟ اتفاقی افتاده...
-بد نیستم... نه اتفاقی نیفتاده فقط خواستم ... اممم چجوری بگم... خواستم بهت بگم که با یکی از دوستات.. یا همون دوست پسرات که باهاش بیشتر از همه صمیمی هستی بیای به رستورانی که من میگم... فقط ما نیستیم ... منم با دوست دخترم میام.. بهار و امیر علی هم با هم میان....
محیا دیگه هیچ صدایی رو نمیشنید .. فقط این حرف تو ذهنش بود....
-با یکی از دوست پسرات بیا...
-اینارو گفتم که چون می خوام دور هم باشیم... فکر بدی نکنی.. بالاخره تو و بهار دوست صمیمی هستین... بهارم دختر دایی منه... و مهمتر از همه این که من و تو دو تا دوستیم...
تا کی قرار بود این پسر این مسخره بازی هارو دربیاره؟؟ جوری رفتار می کرد که انگاری بچس...این کارا برای چی بود؟؟ چرا دست از سرش بر نمی داشت؟؟
romangram.com | @romangram_com