#دوست_دارم_تو_چی_پارت_96
نگاهی به ظرف تو دستش کردم و لبخندی زدم با شرمندگی گفتم:
-خاله،هدیه اس داد تنهاس باید بریم خونه. باشه یه وقت دیگع میایم.
خاله ناراحت گفت:
خاله: تو ازاین قولا زیاد دادی،تا وقتی که هانیه لباسش و عوض کن منم کیک میزارم
واستون.
چیزی نگفتم. هانیه به سمت اتاقا رفت تا لباسشو عوض کنه. نشستم رو مبل.فوتبال چلسی و
ارسنال شروع شده بود.
آرمین: مگه دخترام فوتبال میبینن؟
هوف،این ارمین امشب به کل ریده به اعصابم.
-نه فقط تو میبینی!
کوروش تک خنده ای کرد اخمی کردم بهش و بلاخره هانیه اومد .کیک *خاله گرفتم و
ازش خداحافظی کردیم
"هدیه"
بلاخره دخترا اومدن. ساعت دوونیم بود ولی خوابم نمیومد. در خونه زده شد.درو باز کردم
با دیدن قابلمه دسته بهار ذوق زده گفتم:
-وای!ازکجا فهمیدی گشنمه؟
هانیه چینی به ابروهاش داد و گفت:
هانیه: برو اونور بابا،کیکه نه غذا.
بادم خوابید،کنار رفتم اومدن تو.رو کاناپه نشستم. بهار قابلمه رو جلوم گذاشت. اومم! اینکه
کیک خامه ای؟ با دستم یه تیکه ازش کندم.
بهار: خب بگو چیشد؟چی پوشیده بود؟تو اتاق چی گفت؟
-اوی استپ،تو اتاق اتفاقات عمه ننه ای افتاد که نمیتونم بگم ولی ببین از این پسره
مستعان،کلی پول میگیرم چون یه اتو ازش دارم.
هانیه چشاش و ریز کرد و گفت:
هانیه: چه آتوی؟
کل حرفای که مستعان بهم گفت و کپی پیست زدم و گفتم.
بهار: هدیه،عالی شد بچه رو بیار واسش اون شیش دونگ و نصفش و بگیر تولشم بده بهش.
romangram.com | @romangram_com