#دوست_دارم_تو_چی_پارت_93
برم و چایی بیارم ناچار بلند شدم و به سمت اشپزخونه رفتم و هشت تا لیوان چایی پر کردم
و گذاشتم تو سینی....
اول ازهمه به سمت پدرش بردم که با خوش رویی یه لیوان چای برداشت. بعدش خم شدم
سمت مادرش و سینی چایی و دادم بهش. با اکراه به لیوان چایی برداشت. هوف!خدا بخیر
کنه.یا من اینو ادم میکنم،یا طلاق میگیرم. به سمت مهسا رفتم و اونم یه لیوان برداشت و
تشکری کرد. بعدش به سمت نره غول خونوادشون )یعنی مستعان(رفتم. یه دونه چای
برداشت و زیر لب گفت:
مستعان :وظیفته.
جوابشو ندادم و چای رو به بقیه هم تعارف کردم و بعدش نشستم کنار مستعان.
بابا مستعان: خب آقای غیوری،اگه اجازه بدید برم سر اصل مطلب؟
بابام : بله بله،بفرمایید اقای اشرافی؟
بابا مستعان: اگه اجازه بدید. پسرم و دختر خانوم گلتون تو اتاق صحبت کنن .ماهم توواین
فرصت درباره مسائل دیگه بحث کنیم.
بابا: البته،دخترم،بلند شو اقا رو راهنمایی کن.
با اکراه از جام بلندشدم بدون نگاه کردن به مستعان راه اتاق و در پیش گرفتم.در اتاق و باز
کردم و اول خودش رفت . بعد من. تا اومدم دهن بازکنم،رو تخت نشسته. رو زمین نشستم.
مستعان: آدم خوار نیستم،بیا.
-حرفتو بزن سریع بریم.
یه تای ابروش بالا رفت. پشت چشمی نازک کردم و روم و کردم طرف دیگه. حس کردم
کنارم نشست ولی برنگشتم.
مستعان: هدیه خانوم!
روم و برگردوندم سمتش و با غیض گفتم:
-به من نگو هدی.....
این باز اینکارو کرد؟؟ عصبی خواستم از خودم دورش کنم. که دستاشو دور کمرم حلقه کرد
.*. تموم مدت زل زده بودم به چشمایی بستش. بلاخره ولم کرد و چشماش و
باز کرد . تا اومدم دهن باز کنم نگاهم به لبش افتاد.
-مستعان!!!!!
romangram.com | @romangram_com