#دوست_دارم_تو_چی_پارت_92
گاز و گرفتم...
"هدیه"
-هوف مامان،میخوان بیان خواستگاری من تو چرا هولی؟
مامان زد رو صورتش و گفت:
مامان: خدا مرگم بده. اگه قبولت نکنن سنگ رو یخ میشم...
-از خداشون باشه،تحصیل کرده،خانوم!باوقار،زیبارو همه چی تمومم. مرگ میخوان دیگه؟
مامان: پاشو کم زر بزن. پاشو یه عنی بزن رو اون صورتت.
کلافه از جام بلند شدم بحث کردن،فایده نداره. نگاهی به ساعت کردم. ۲۰:۳۵ اوه اوه. خوبه
باز لباس تنمه. لباس یه شومیز زرد پوشیدم که به رنگ پوستم میومد و شلوار جین مشکی
.چتری موهام و فر کردم و ریختم تو صورتم.اوم رژ چه رنگی بزنم؟ رژ بیست چهار
ساعته قرمزم و زدم و با یه ریمل و فر مژه. اوم بسه !یه جا خونده بودم. واسه اینکه آرایش
خوبی داشته باشی. لازمش این بود که یا ارایش چشت زیاد باشه و رژت ملایم ،یا رژت
غلیظ باشه و ارایش چشت کم. و ازاونجای که من بلد نیستم ارایش چشم و دومی و انتخاب
کردم. زییییینگ. جون!یارم اومد.
از اتاق اومدم بیرون،بهارو هانیه رو فرستادم پیش پسرا تا کرم نریزن.
جلوی در خونه ایستادم. اول باباش اومد تو و سلامی کرد و پیشونیم و ب.و.سید. بعدش مامانش
اومد سلام پرانرژی دادم که با سلام کردن و دست دادن معمولی رد شد. حیف،قرار پسرتو
بگیرم. اوه!مهسام اومد؟ ) وجدان: مگه تو نرفتی واسه داداشت؟( برعکس مامانش خودش
خونگرم تر از این حرفا بود و اومد بغلم کرد. به به! چی شده؟ مستعان اول از همه به
خونوادم سلام کرد و بعدش گل و داد بهم. روبهش گفتم:
-مرسی!
لبخندی زد و گفت:
مستعان: قابل نداره.
لب زدم و اروم گفتم:
-وظیفته!.
به سمت مبلا رفتیم و مهسا و مامان باباش رو یه مبل سه نفره و مهراد و مامان و بابامم رو
یه مبل دیگه من و مستعانم روی دوتا مبل یه نفره کنار هم نشستیم. مامان با اشاره ابرو گفت
romangram.com | @romangram_com