#دوست_دارم_تو_چی_پارت_91

هانیه: مگه تو قرار زندگی کنی؟
کوروش: نخیر ولی سرسه ماه چجوری جدا شن؟
بهار: نه حرف هدیه نه حرف شما. شیش ماه.
سری تکون دادن و ادامه حرفم و گفتم:
-و تعهد میدهم.هیچگونه دخالتی در امور روزمره وی انجام ندهم.و اتاقا هم جدا باشه..
مستعان زیر لب گفت:
-امور وی انجام ندهم و اتاقا هم جدا..)باصدای تقریبا بلندی گفت(نههه اگه مامان بیاد
مجبوریم پیش هم باشیم.
ناچار گفتم:
-بنویس جز شرایطی که مجبور به انجام این کار کثیف باشیم.
زدیم زیر خنده و مستعان مشغول نوشتن شد.
مستعان: خب امر دیگه؟
-غذا هرکسی واسه خودش بپزه. واینکه به پوشش هم گیر ندیم.
مستعان: چشم ولی رو دومی فکر میکنم. تمومه؟
سرمو تکون دادم که پایین برگه رو امضا زد. و برگه رو داد به من منم امضا کردم و پایین
برگه اسم شاهد هارو نوشتم و بعد از امضا،کاغذ و پیش خودم نگه داشتم.
مستعان: خب ضیفه بروشام و بیار که آقات ضعف کرده.
پسرا پقی زدن زیرخنده.لبخند ارومی زدم و گفتم:
-طبق شرط سوم غذای هرکس با خودشه.
با دخترا به سمت اشپزخونه رفتیم و مشغول اماده کردن ماکارونی واسه خودمون شدیم.
"مستعان"
هوف. بعد از راضی کردن هدیه،سخت ترین کار راضی کردن مامان بود.که به کمک بابا
حل شد و بعدازاین ازدواج نصف اموال پدر بهم میرسه و نصف دیگش زمانی که بچه دار
شم. حالا من به نصف اولش قانعم.نصف بعدیشم بعد طلاق با هدیه اوکی میکنم!
بابا: خانم،زود دیگه ساعت ۸ شد.
باکلی اصرار تونستم هدیه رو راصی کنم که مامان باباشو بکشونه تهران،چون رفتن به
شیراز واقعا کار سختیه. بلاخره مامان اومد و با کلی خرامان راه رفتن سواز ماشین شدیم و

romangram.com | @romangram_com