#دوست_دارم_تو_چی_پارت_89
مامانم و متقاعد کنم که تورو مثلا به عنوان ازدواج پسندیدم.
کلافه از جام بلندشدم که اونم بلندشد.
-شرمندم .من نمیتونم سرمسائل خونوادگی شما آبروم و ببرم.اسم من بد درمیره.
اومدروبه روم وایستاد.نگام به قیافه زارش افتاد.
مستعان: باور کن یه کاری میکنم همه بگن این بد بود نه تو.
-تعهد لفظی قبول نیست باید بنویسی رو کاغذ.
مستعان:چشم.مینویسم.
-من میرم یه چیزی بخورم بای.
از اتاق اومدم بیرون. هوف!حتما با هانیه و بهار مشورت کنم.
"بهار"
هانیه: بهار،آرمین از این رو به اون رو شده.
زیر مرغ و کم کردم و پشت میز،روبه رو هانیه نشستم.
-خب این یعنی خوب شده یا بد؟
هانیه دسته ای از موهاش و برد زیر گوشش و گفت:
هانیه: خب هم خوبه.هم اینکه حس میکنم یه چیزی میخواد که این رفتارو داره.
تا اومدم جوابش و بدم. هدیه اومد تو اشپزخونه.بدون توجه به اطرافش مستقیم رفت سمت
یخچال و شیر موز وکشید بیرون.از دیشب که اون اتاق افتاد ندیدمش. اومد کنار هانیه روبه
روم نشست و مشغول خوردن شیرموز شد. هانیه پس .ی محکمی زد که جیگر من حال
اومد.
هانیه: میمون،یه سلامی بکن.
بی حوصله گفت: حال ندارم کل بندازم.
-اوه!خانم شاخ شده!نیام زیر مشت ولگد بگیرمتآ.
ازجاش بلندشد تا لیوان و بزار رو سینک و درهمون حین گفت:
هدیه: من و بگو باکیا میخواستم بحث کنم.
چشمام و ریز کردم. چی میخواسته بگه؟
-چی میخوای بگی بیا بشین اینجا)کنارم(
اومد و نشست. دستاش و توهم گره زد و بلاخره سکوت و شکست.
romangram.com | @romangram_com