#دوست_دارم_تو_چی_پارت_86

کوروش: لازم نکرده. مستعان خودش میره.
هانیه: خیلی بهتون اعتماد داریم. وای بحالتون بلا سرش بیاد.
مستعان سریع از اتاق زد بیرون. کلافه رو تخت نشستم. چه شبی شدآ.
-چیه؟برید دیگه.
کوروش: خوبه خونه خودمونه.اصلا میخوایم همینجا بخوابیم.
-شما غلط کردین با)چشمکی به ارمین زد(
کوروش خیز برداشت و انداختم رو تخت و پاش و حلقه کرد دورم.
-هانیهه کمک!
چشمم به هانیه افتاد که ارمین از اتاق برد بیرون. زل زدم تو چشمای کوروش.
-باور کن شکایت میکنم. اگه بلای سرش بیاره.
سرم و گرفت و کوبید قفسه سینش.آخم دراومد.
کوروش: شما ساکت شین کاری نداریم که.
تا اومدم حرف بزنم."هیس"گفت و چشماش و بست. منم ناچار چشمام و بستم با فکر به هدیه
خوابم برد....
"هدیه"
چشمام و باز کردم. الله اکبر!دوباره بیمارستان؟نگاه کلی به اتاق انداختم. حس سنگینی روی
دستم داشتم.این!این اینجا چیکار میکنه؟ با دست آزادم تکونش دادم.
-بلندشو دستم درد گرفت اه.
سرش و از رو دستم برداشت و نگاهی گیجی بهم انداخت.با یاداوری دیشب اشک تو چشمم
جم شد.
مستعان: باز چت شده؟
-هیچی بریم خونه.
مستعان: باشه میریم بزار با دکترت صحبت کنم.
چیزی نگفتم.ازجاش بلند شدو ازاتاق رفت بیرون.
"مستعان"
تقه ای به در وارد کردم و با "بفرمایید" دکتر وارد اتاق شدم. سرش و از رو برگه بالا اورد
و نگاهی انداخت.

romangram.com | @romangram_com