#دوست_دارم_تو_چی_پارت_85
بهار: سه تایی رو تخت بخوابیم؟
-الان این چه رازی بود؟
بهار: اسکل یعنی ریدم. یعنی نمیتونم بخوابم.
با یاداوری فیلم موبه تنم سیخ شد باشه ای گفتیم و بهار و وسط خودم و هانیه گزاشتم..
هانیه: اقا من دارم میوفتم. یکم اونوور برید.
-بچه ها درو باز کنیم؟
بهار: اره موافقم.اونوقت جن دیدیم در میریم.
-پس بلندشید.!
سه تایی رفتیم و در اتاق و تا نصفه بازگذاشتیم. یه ربعی گذشت حرفی بینمون زده نشد.
پشتمو کردم به بچه ها. همون لحظه یه پارچه سفید ازجلو چشمام رد شد.جیغی کشیدم و
سریع زدم زیر گریه.
بهار: هدیه،چیشده؟؟
نمیتونستم حرف بزنم.پسرا اومدن تو اتاق.سرم پایین اوردم. چشمام تار دید و لحظه اخر
تیکه دادم به بهار.
"بهار"
نگاهی به پسرا انداختم. قیافشون زیاد نگران نمیزد.
- اون چه فیلمی بود گذاشتین؟
کوروش پوزخندی زد.و گفت:
کوروش: نوشته بود بالای ۱۸ مام دیدیم ۱۸ شدین گذاشتیم.
جوابشونو ندادم.روبه هدیه که تیکه داده بود بهم گفتم:
-پاشو توام خودتو نزن به اون راه.
هانیه: پاشو دیگه،الکی فیلم میای.
هدیه رو هولش دادم که افتاد رو تخت. شوکه شده نگاش کردم.مُرد؟
مستعان به سمتش رفت و نبضش و گرفت.
مستعان: چه گوهی خوردم. کند میزنه.
مانتوم و تنش کردم و شالم انداختم رو سرش. مستعان بغلش کرد.
-منم میام.
romangram.com | @romangram_com