#دوست_دارم_تو_چی_پارت_84
واقعا میترسم؟. بلاخره اقا اومد. شیش نفری نشستیم رو زمین و تلویزیون و روشن کردیم و
فلش و زدن. اوم خب شروع شد.
مستعان: دراز بکشیم بهتر نیس؟
تا اومدیم حرفی بزنیم ارمین گفت:
ارمین: اره اره بزار استپ تا بیام.
ارمین رفت و بعد پنج دقیقه درحالی که شیش تا بالشت دستش بود اومد. بالشتارو گزاشتیم و
به پشت دراز کشیدیم. دخترا جدا پسرا جدا اما از شانس بد من سمت چپم هدیه و سمت
راستم کوروش بود. فیلم شروع شد. اولش سه تا دختره مثل من و هدیه و هانیه بودن که از
مدرسه خارج شدن و به سمت خونه خرابه ای رفتن و وارد خونه شدن. به سمت اتاقک
کوچیکی رفتن. در اتاق و باز کردن و به شوخی دوستشونو انداختن اون تو و درو بستن با
جیغ و داد دوستشون تا خواستن درو باز کنن در باز نشد.
هدیه: جیغغغ.
مستعان :چیه میترسی؟
هدیه: نه بابا چقدر چرته و پرته.
حواسم به حرفای هدیه بود که صدای جیغ سه تا دختره همزمان دراومد و ناخواسته منم
جیغی کشیدم. نگاهم سمت بچه ها رفت. هوف خوبه نفهمیدن....
"هدیه"
بلاخره فیلم تموم شد. تمومه ذهنم میرفت سمت اون قسمتی که دختره رفته بود خونه پسره
روتخت دراز کشید پتورو کشید رو خودش از زیر جن بردش.
مستعان: خب دیگه دیر وقته برید بخوابید.
-کجاش دیروقته ساعت دو دیگه.
آرمین: ما خوابمون میاد.شما کجا میخوابید؟
هانیه: اتاق میخوابیم.
بهار: پاشید بریم.
باشه ای گفتیم و به سمت اتاق رفتیم. وارد اتاق شدیم. تا خواستم سمت تخت برم بهار گفت:
بهار: بچه ها یه رازی و بگم!؟
با سر تایید کردیم.اب دهنش و قورت داد.
romangram.com | @romangram_com