#دوست_دارم_تو_چی_پارت_82

به سمتش خیز برداشتم و هولش دادم چون انتظار نداشت دراز کش افتاد رو زمین و منم
نشستم رو شکمش. تا خواستم گازش بگیرم. صدای جیغ اومد. سرم و بالا اوردم و با دیدن
صحنه روبه روم موندم چیکار کنم ؟هانیه،پلاستیکا از دستش افتادو دستش رو دهنش
بود.نگاهی به وضعیتم کردم. اوه!خیلی بد نشستم رو شیکمش. ازمستعان جدا شدم تا اومدم
دهن باز کنم.
بهار: واه واه،خوب شد رسیدیم وگرنه معلوم نبود میخواست چیبشه؟
هانیه: هین!یه ساعتم نمیشه تنهاش گذاشت..
بدون توجه به من به سمت اشپزخونه رفتن. با غیض به مستعان نگاه کردم که با لبخند
محوی نگام میکرد.
-اوی بهشون بگو دیگه.؟
مستعان: خودشون فهمیدن دیگه چی و توضیح بدم؟مگه خودت برادر و پدر نداری؟به جوون
مردم...
چشمام گشادو گشاد تر شد.پوف چه ادمیه؟به سمت اتاق رفتم و خواستم برم حموم که یادم
اومد لباس ندارم. از اتاق زدم بیرون که کوروش و دیدم.
-اوی!
کوروش برگشت سمتم.
-لباس نداریم ما؟الان من چی بپوشم؟
کوروش: اتاق بغلی شما نه بغلی ما اتاق خواهرمه برو لباس بردار.
زیر لب گفتم: همون و میگفتی اتاق بعد اتاق خودم.
کوروش: چیزی گفتی؟
-نه گفتم مرسی.
چیزی نگفت و رفت وارد اتاق شدم. واو! چقدر اتاقش قشنگه؟ تم صورتی.زرشکی داده بود
و با همراه تخت یه نفره سفید و اطراف اتاقش انواع گلدونارو گزاشته بود. عجب ابجی؟الان
کجاست؟ بیخیال شدم و سمت کشوش رفتم . اوه این که هنوز مارک لباسشم باز نکرده!
بیخیال شدم و یع تیشرت کلا دار صورتی برداشتم و لباس زیر مشکی و شلوار مشکی. از
اتاق زدم بیرون و سریع وارد اتاق خودمون شدم و رفتم حموم.
"بهار"

romangram.com | @romangram_com