#دوست_دارم_تو_چی_پارت_79
آرمین: آشتی هستی؟
-قهر نبودم.
آرمین: افرین دختر خوب. حالام برو بخواب.
-باشه . قبلش این ظرفای کثیف شدرو بشورم.
ارمین: توبرو بخواب عه. من خوابمنمیاد میشورم.
دیگه تعارف و جایز ندونستم و به سختی از رو پله ها بالا رفتم و تا سرم رسید به بالشت
چشمام و بستم.
"هدیه"
با حس قلقک ازخواب بیدارشدم.رو تخت نشستم و به زور لای چشمم و باز
کردم.اوه!مستعان چرا اتاق ماس؟ نگاهی به لباسم انداختم. تیشرت تنم بود پتو رو کشیدم رو
خودم و گردنم فقط معلوم بود.
-اینجا چیکار میکنی؟
مستعان: اومد یه خرس گنده رو از خواب بیدار کنم.
اخمی کردم: مگه ساعت چنده که میگی خرس؟فوقش ۱۲ باشه.
گوشیش و از جیبش دراورد و صفحه گوشیش و روشن کرد و مقابل صورتم قرار
داد" ۱۵:۵۰ " آب دهنم و پرسروصدا قورت دادم و با حالت نگرانی پرسیدم.
-من خوابیدم این همه؟
مستعان لبخند مسخره ای زد و گفت:
-اره کار خودته.
نگاهی به اتاق انداختم. هانیه و بهار کوشن؟
-هانی و بهار کجان؟
مستعان: اونا رفتن خرید واسه امشب.
-واسه امشب؟مگه امشب چه خبره؟
مستعان: خاله و عمو رفتن شیراز خونه مامان خاله.تا سه روزم نمیان. به ما گفتن خونه رو
نگه داریم.
جفت ابروهام بالا رفت .یعنی انقدر اعتماد داره به ما؟خب پسرشم هست باهامون .
-اها. چه خوب من برم جیش. پاشو از رو تخت.
romangram.com | @romangram_com