#دوست_دارم_تو_چی_پارت_78

با یاداوری دانشگاه.حینی کشیدم.
-دانشگاه چیشد؟ما کی میتونیمبریم؟
آرمین خودکارو گذاشت رومیزو دستاشو توهم قفل کرد و آرنجشو گذاشت روی میز.
آرمین: باید ترم و از اول بخونید.یا اینکه خودتون بخونید و سطحتون و با بچه های کلاس
یکی کنید.
پوف!از ترم اول که سخت میشه.
-چه کتابای باید بخونیم؟
آرمین: اون و دیگه باید از همکلاسیاتون بپرسید.
آهانی گفتم و با بچه ها بعد از خداحافظی از اتاق اومدیم بیرون.نگاهم به کوروش و مستعان
افتاد .برگه ای تو دستشون بود.
هدیه: بریم دیگه منتظر چی هستید؟
هانیه: کجا!؟
-بریم خونه زنگ بزنیم خونواده هامون فردام یه سر بریم دانشگاه از بچه ها بپرسیم چه
کتابای لازمه.
هدیه کلافه پوفی کشید.
هدیه: هرغلطی میکنیدبکنید فقط بریم داره اعصابم خورد میشه.
باشه ای گفتیم و بعد از گرفتن گوشیامون سوار تاکسی شدیم.تولیست مخاطبام رفتم تا شماره
مامان و بگیرم با دیدن اسم "کوروش"مکثی کردم و تلگرام و نصب کردم.با بالا اوردن
تلگرام صدای دینگ دینگ گوشیم دراومد نگاهی به پی امام انداختم کلی پی ام از مامان
وداداش هدیه دارم. وارد مخاطبینم شدم و بعد از دیدن اسم کوروش صفحه رو لمس کردم و
وارد پی ویش شدم. عکس اولش پروفایل سیاه بود و اما دومی.زل زدم توچشمای سبز
طوسیش. سویشرت طوسی کلاه دار تنش بود و موهاشم ساده زده بود بالا و نصف صورتش
باصدای هانیه ازصفحه اومدم بیرون.
-بله؟
هدیه: رسیدیم .پاشو
-اولا حسود مانلی خانومه. بعدشم این لیمویی تکرار کن.
آرمین دستش و نوازشگونه رو گونم کشید که چشمام سنگین شد.

romangram.com | @romangram_com