#دوست_دارم_تو_چی_پارت_76
تکونی به بهار دادم که بیدار نشد.چاردست و پا به سمت هدیه رفتم.اروم صداش زدم.
- هدیه.هدیهه.هدیههه.
پوف!انگار بیدار بشو نیستن.نگاهی به ساعت انداختم." ۱۰:۱۷ "تکون محکمی به هدیه دادم
که صداش دراومد.
هدیه: ها!چرا ول نمیکنی؟
-مرگ بیدارشید دیگه.باید بریم اگاهی.آرمین اس داد.
بهار پتورو از روصورتش کشید کنار.متعجب نگاهش کردم!
بهار: پاشید بریم .پاشید.
بدون توجه به ما به سمت دسشویی رفت. به سمت سینک ظرفشویی رفتم.و بعداز شستن
صورتم.یه تیکه از کیک دیشب و گذاشتم تو دهنمو به سمت اتاقا رفتم. یه مانتو سرمه ای
کشیدم بیرون که استینش سه ربع بود و شلوار و مقنعه مشکی رو هم پوشیدم.رژ صورتیم و
زدم.اوم!
"هدیه"
بعداز تموم شدن کارمون و به اژانس زنگ زدیم وساعت ۱۱ ازخونه زدیم بیرون.درطول
راه ارمین زنگ زد و نمیدونم چی به هانیه گفت.که اعصابش خورد.بعداز دادن
کرایه.ازماشین اومدیم پایین و وارد آگاهی شدیم.بعداز تحویل دادن گوشیامون وارد اداره
شدیم. از دور مستعان و دیدم. وای خدا!چقدر بهش میاد لباس پلیسی.مستعانم خیره شد نگام
کرد.مطئنم چشمام برق میزنه.اخ من مردم واسه اخمت!
به خودم اومدم و مستعان و توفاصله دوسانتیم دیدم. آب دهنم و قورت دادم و یه قدم رفتم
عقب.
مستعان: بفرمایید اون طرف.
به سمتی که اشاره کرد رفتیم. دراتاق و زد و با صدای بفرمایید دروبازکرد.اوه!آرمینم عجب
تیکه ای تو این لباس!
مستعان: سروان تهرانی.بعداز پرکردن شکایت و سوالات زنگ بزنید خونوادشون.)مکثی
کرد (بفرمایید تو.
رفتیم تو و روصندلی نشستیم.چرا به خونواده هامون زنگ بزنن اخه؟
"مستعان"
romangram.com | @romangram_com