#دوست_دارم_تو_چی_پارت_74
"بهار"
شالم و سرم کردم که تقه ای به در وارد شد. توجه ای نکردم که کوروش گفت:
+فکر کنم در میزنن.
شونه ای بالا انداختم که پوفی کشید. در با صدای بلند تری زد شده.
_فکر کنم باشما هستن.
شونه ای بالا انداخت. حرصی پوفی کشیدم و به سمت در رفتم.همزمان با من کوروشم اومد
دوتای درو باز کردیم
هانیه:نه به در باز نکردنتون نه اینکه جفتی میاید.سری بیاید دیگه پایین اه.
_باشه عزیزم بیا بریم.
خیلی سریع دست هانیه رو کشیدم تا حرفی نزنه.
"هدیه"
از فرودگاه اومدیم بیرون.مستعان چمدون و جلو پام گذاشت. ابروهام و بالا انداختم.
_چرا چمدونتو گذاشتی اینجا؟
مستعان: چون لباسات توشه.
خیره شدم تو چشماش که باغم نگاهم میکرد.باتندی گفتم:
_نه لباس و نه خودتو میخوام ببینم.
خیلی سریع از بچه ها دورشدم.همینجوری راه میرفتم که دستم کشیده شد.
هانیه: هدیه اروم باش .
- باشه آرومم بگو بهار بیاد بریم.
سری تکون داد و به سمت بهار رفت. پوف!معلوم نیس چی داره بهشون میگه؟بلاخره دست
از حرف زدن کشیدن. به سمت تاکسی رفتیم و بعداز گفتن ادرس نشستیم تو ماشین.
"کوروش"
یعنی جدی جدی رفتن؟هه!اره دیگه رفتن.ولی اینجوری نمیمونه.
مستعان: کوروش سگ!
-چیه؟
مستعان: چیکار کنم برگرده!
اخمی کردم و گفتم:
romangram.com | @romangram_com