#دوست_دارم_تو_چی_پارت_73
گذشته پاک کنم.
باحس اینکه رو هوام،لای چشمم و باز کردم. وا! من بغل این نره غول چیکار
میکنم؟سنگینی نگام و حس کرد.سریع چشمام و بستم و خودم و بیشتر تو بغلش بردم .
خیلی اروم رو تخت گذاشتم و پتو رو انداخت روم.دلم نمیخواست چشمام و باز کنم! ..**..نه!!چرا گذاشتم اینکارو کن؟بهتره به روش نیارم. ولی عجب به
دلم نشست.
"هانیه"
+خانومم.چشماتو وا کن و ببین.
با تعجب چشمام و باز کردم. وا!آرمین چرا همچین میکنه.نمیدونم چی تو صورتم دید که
گفت:
آرمین: ببین که بابا اومدههه. بابا،با یه عروس..
جفت پا پریدم وسط حرفش.
_وای چته؟چرا کبکت خروس میخونه؟
لپم و کشید. دیگه چشمام از این گنده تر نمیشد.
ارمین: حاضرشو باید پرواز کنیم.
"باشه"ای گفتم و از تخت اومدم پایین. بعد از شستن صورتم به سمت چمدون لباسا رفتم و
لباسای که روز اول اومدیم به چین و پوشیدم و شالمم سرم کردم و یه رژ کالباسی هم زدم.
آرمین: خوشم اومد.
یه تای ابروم و بالا انداختم و گفتم:
_ازچی؟
با دستش بهم اشاره کرد و گفت:
+حجابت خواهرم.حجابت.
اخمی کردم. که پقی زد زیر خنده.
_من باهاتون قهرم لطفا بامن صحبت نکنید.
کتشو تنش کرد و گفت:
+مهم منم که باهات قهر نیستم.
جوابشو ندادم و از اتاق زدم بیرون.به سمت اتاق بهار و کوروش رفتم ببینم در چه حالن. تقه
ای به در زدم.
romangram.com | @romangram_com