#دوست_دارم_تو_چی_پارت_71

با اومدن آرمین حرفم نصفه موند.
آرمین: هدیه مرخصه. کمکش کن ببریمش سمت ماشین.
هدیه اخم شیرینی کرد و گفت:
+یعنی چی؟من لباس درست و حسابی ندارم.بالباس بیمارستان بیام؟
_یکم صبور باش.هدیه بانو!لباس واست اوردیم بپوش تا ببریمت.
چیزی نگفت و سرش و تکون داد. پلاستیک لباسارو دادم و همون لحظه دخترا به سمت
اتاق هدیه رفتن. با آرمین از اونجا دورشدیم.
آرمین: چرا باهات قهر نکرد؟
دستامو تو جیب سویشرتم کردم.
_چون نگفتم.حالش بد بود.بعدا میگم.
"بهار"
_عه هدیه ادای افلیج شده هارو درنیار بپوشش.
هدیه کفری نگام کرد.
هدیه: بده خودم میپوشم.
کلافه پوفی کشیدم بعد از اینکه لباسش و عوض کرد.از اتاق زدیم بیرون. دیگه فهمیدم
چجوری با کوروش برخورد کنم. به سمتشون رفتیم و بعد از سلام زیرلبی که دادم. مستعان
گفت:
_ساعت هفت صبح پرواز. بریم خونه استراحت کنیم.
هدیه باذوق گفت:
+میخواییم برگردیم؟
مستعان سرش و به ارومی به نشونه مثبت تکون داد
مستعان: خب بریم شام بخوریم بعدش بریم؟
اخمی کردم و زودتر از بقیه به سمت درخروجی رفتم. وقتی از بیمارستان زدم بیرون به
پشتم نگاهی انداختم. اوه!چقدر دورن؟بخاطر پای هدیه اروم راه میرفتن. با پام رو زمین
ضرب گرفتم. با کشیده شدن دستم سرم و بالا اوردم. پوف فکر کردم کوروش!
_دستم و کندی از جاش هانیه؟
هانیه خندید و گفت:

romangram.com | @romangram_com