#دوست_دارم_تو_چی_پارت_70
_هوم؟چیه ؟بزار بخوابم.
هانیه حرصی مشتی به بازوم زد.
هانیه: زهر مار بخوابم. بیا غذامونو کوفت کنیم. ساعت ۱۰ شب پرواز داریم.
ناباور نگاهش کردم.
_کجا؟
هانیه: ایران. حالا سوال بسه.بیا غذارو بخوریم بریم.
نگاهی به غذا انداختم. اومم! پاستا.به سمتش حمله ور شدم که هانیه کشیدش سمت خودش.
هانیه: عزیزم این غذا منه ،غذا تو رو میزته نگاه کن.
سوپ!نههه.من نمیخوام.لب ورچیدم و زل زدم به هانیه.
هانیه: حالا سوپ خودتو بخور تهش واست نگه میدارم پاستا.
نیشم و باز کردم و از راه دور واسش ب.و.س فرستادم. و مشغول خوردن سوپ شدم. هرکاری
کردم نتونستم با دوتا چوب سوپم و بخورم.
هانیه: چته چرا نمیخوری؟
_اه خب چجوری بااینا بخورم؟
هانیه: با اونا نخور ظرف و بکش روسرت هورت بکش گلم.
بشکنی رو هوا زدم و گفتم:
_تویه چیزی میشی دختر.
ظرف سوپ و برداشتم و سرکشیدم.
"مستعان"
بعداز رفتن بهاروهانیه به سمت هدیه رفتم.لبخند بی حاالی زد. نگاهم محو صورتش شد.
ظرف یه شب چقدر لاغر شده؟...دستاش و گرفتم و گفتم:
_خوبی هدیه؟
هدیه: یکم بهترم.
مردد نگاهش کردم. الان وقتش بود بگم؟
هدیه: چیزی میخوای بگی؟
نیمچه لبخندی زدم و گفتم:
_نه اومدم حال تو بپرسم!
romangram.com | @romangram_com