#دوست_دارم_تو_چی_پارت_68
"کوروش"
به نیم رخش زل زدم. اگه بفهمه چیکار میکنه؟ میره؟کلافه سرم و تکون دادم و نفس عمیقی
کشیدم.
_من کوروش محتشم،فرزند حسین محتشم. از بچگی به شغلم علاقه داشتم و دارم یعنی
پلیسی.تا اینکه دوساال پیش با باند اشکان مواجه شدیم. یه سال تلاش کردیم تا وفقط یه ردی
ازش پیدا کنیم و تا اینکه فرودین ماه با منشی شرکت بابا هدیه،تونستیم سرنخی از اشکان
پیدا کنیم. اما همون روزی که مستعان اومد وارد مدرسه شما شدو بعدش با هدیه حرف
زد.دیگه ردی ازش پیدا نکردیم. تا دوسه ماه بعدش وارد باندشدیم. قرار نبود شما بیاید )نفس
کم اوردم. نفس عمیقی کشیدم و گفتم(ولی اومدید.نمیدونستم باهاتون چیکارکنم!تحویلتون
میدادیم آگاهی. میتونستن ردتونو بزنن. ازطرفی ولتون میکردیم آیدا تو دانشگاه میتونست
بلایی سرتون بیاره.)نگاهی به قیافه بهار کردم چونش میلرزید.اخمی کردم و ادامه
دادم(ببین دختر خوب ما نه قصد بازی با احساسات شمارو داشتیم!نه چیز دیگه ای رو.
امیدوارم فقط درک کنی.
هوف سبک شدم.نگاهم دوباره رفت سمت صورت بهار. بی صدا اشک میریخت. هنوزم
محرمم!اشک تو صورتش و پاک کردم. زل زد تو چشمام. چشمام و بستم و لبم و نزدیک
لبش بردم. باصدای جیغ بهار ازش فاصله گرفتم.
بهار: چیه؟استفادتو کردی؟ماموریتت و تموم کردی؟ترفیع درجه گرفتی. الانم میخوای ب.و.سم
کنی؟.
اروم گفتم:
_محرمیم بهار.
با لحنی که ازش سراغ نداشتم زل زد توچشمام و گفت:
همتون یه عنین.
عصبی دستی تو موهام کشیدم. دستم و مشت کردم و از اتاق زدم بیرون. دختره عوضی!
"بهار"
نگاهم به سمت پاش رفت.چرا اینجوری شد؟چرا قبول کردیم.؟باصدای هانیه به خودم اومدم.
هانیه: بهار بهوش اومد.
نگاهم سمت هدیه کشیده شد. چشماش باز بود.ناخداگاه نیشم بازشد.
romangram.com | @romangram_com